تبليغاتX
عاشقانه (آخر عاشقی )

عاشقانه (آخر عاشقی )

هميشه تنهايي واسه عاشقه

سال نو مبارک

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم که به این وب سری زدن

امیدوارم حال همه شما عزیزان خوب باشه

با آرزوی سالی خوش برای شما و خانواده های شمات

منتظر شما در سال جدید هستم

منتظر من باشیتن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

مخصوص تو

سلام  نیو  خوبی ؟

کجایی ازت بی خبرم

قبلا یه خبزی میگرفتی اما خیلی وقته ازت بیخبرم

ازم ناراحتی ؟

اگه این پیغامم رو داری میخونی بدون دلتنگتم

منتظر جوابت هستم

اگه نمی خوای جوابمو بدی بهم بگو

بدو نم منتظرت باشم یا نه

مواظب خودت باش

منتظرتم فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

به خاطر داشته باشیم که..

 
عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم.
راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .
نگهداشتن دوستان خوب گرانبها است به سادگی از دست ندهیم .
سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم.
طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم.
زندگی آسان است آن را مشکل نکنیم .
دنیا پر از زیبائی است چشمانمان را به سادگی نبندیم .
ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم.
رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

صبر

صبر کردن دردناکه
و فراموش کردن دردناک تر
ولی دردناک تر اینه که ندونی باید
صبر کنی یا فراموش
هر بار کودکانه دست کسی رو گرفتم گم شدم
اونقدر که ترس از گرفتن دست کسی دارم
ترس از گم شدن ندارم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

 

خسته ام خسته تر از درخت باران زده جنگلی سبز
خسته تر از چشمان منتظر دخترکی یتیم
خسته از این دنیای هزار رنگ و و مردمان هزار هزار چهره
از دنیایی که در آن گلبرگهای وفا را پرپر و گلواژه های دوستی را مظلومانه پاره میکنند
آنجایی که زندگی را بازیچه میپندارند و معصومیت را به زنجیر میکشند
آنجایی که عشق را به باد تمسخر میگیرند
و من همچنان بر فراز آرزوهایم میگریم
آنجایی که غرور را بر سکوی اول می نشانند
در وادی محبت پیدا نمیتوان کرد هرگز به مثل یه دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

!!!!!!!!!!!!!

سلام به همه

باورتون نمیشه

اومد و برام پیام گذاشت

خودم باورم نمیشه

خیلی خوشحالم

ممنون که هنوز فراموشم نکردی

برات ایمیل میفرستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

شعری از آقا صابر

هيچکس با من نيست !...

مانده ام تا به چه انديشه کنم...

مانده ام در قفس تنهايی...

در قفس ميخوانم...

چه غريبانه شبي ست...

شب تنهايی من!...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 5:31 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

اطلاعیه

سلام  (( نیو  )) کجایی ؟

خیلی وقته ازت بیخبرم

اگه به وب سر زدی خبرم و بگیر

کارت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 4:52 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

بی شیله پیله

اين روزها هرچه كفشدوزك خيالم كفش مي دوزد ،

باز پاي خاطراتم برهنه است!

چرا اندازه پاي كودكيم را گم كرده ام ؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

باید....

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم


من می توانم! می شود

آرام تلقین می کنم


حالم، نه، اصلا خوب نیست

تا بعد بهتر می شوم


فکری برای این دل

آرام غمگین می کنم


من می پذیرم رفته ایی

و بر نمی گردی همین


خود را برای درک این

صد بار تحسین می کنم


کم کم زیادم می روی

این روزگار و رسم اوست


این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین می کنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

فردا....

يک روز پريشانم ،

             يک روز دگر آرام ،

 يک روز چه ناکامم ،

            يک روز دگر بر کام ،

يک روز خوش و سرمست ،

            يک روز دگر اما...

 امروز مرا درياب شايد نرسد فردا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

دل سخره ای

میگفت دلت از  صخره سخت تر  است

نگران رفت

زمزمه ای به گوش می رسد

این صخره ترک خورد چه جای نگرانیست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

            

 

             فالم تعبیر شد.....................

    ................ جدی میگم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

خدا

با توام با تو خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینکه برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

با توام با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هرجا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل  مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام با تو خدا

 بیا این دل من مال خودت

خواهش می کنم ای خدا

ببر این دل را نزد خودت

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

عمو حافظ

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

همه چیی آروووووووووووومه

 

همه چي آرومه، همه چي تامينه!اين چقدر خوبه که قيمتا پايينه

همه چي آرومه،مسولا خوابيدن،شک نداري ديگه تو به اوضاع من

همه چي آرومه،من چقدر خوشحالم صدتومن تو جيبم به خودم ميبالم

تو داري ميميري ازچشات معلومه من فقط بيکارم همه چي آرومه

بگو اين آرامش تا ابد پابرجاست بگو از يارانه اين تورم بيجاست

خوشگل بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

هییییییییییی

سلام

این ماجرایی که میخونین راستو دروعش بماند

مهم اینه که ممکنه واقعان همچین اتفاقی افتاده باشه هرچند زیادی فیلم هندی شده

بگزریم

اصل مطلب :

شما حواستون جمع باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

یه داسنان....

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...........


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

برا خنده

Doggy  

 

   

 

 

chicken

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

اولیشه

 

قسم به لحظه ای که به عشق اجازه ورود به دلهايمان را داديم. به روزی که تنهايی را در تقويم دلتنگی هايمان خط زديم و با هم يکی شديم.

قسم به لحظه ای که آينه دل من شکست و نقش تو هزاران بار در آن تکثير شد لحظه ای که جدايی بين ما فاصله انداخت و لحظه به لحظه شکستيم و قطره قطره آب شديم .

قسم به ثانيه هايی که نفس هايت به شماره افتاد و چشمانم دريايی از اشک شدند.

تا هميشه ياد تو روشنگر تنهايی من است و عشق تو دنيای من!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

پوووزششش

سلام به همه دوستان عزیز

ببخشین اگه بد قولی کردم و نیومدم واسه آپ

راستش انقد گرفتاری دارم که وقت سر خاروندن هم ندارم

امتحانات میان ترم شروع شده کل وقتم رو گرفته

اکا باز هم سعی میکنم بیامو .....

راستی یکی از دوستان براش یه مشکلی پیش اومده

هر چند دیره ولی به دعا هاتون احتیاج داره

ممنونم از همتون

فعلا

 Happy Dance

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

0098

سلام به دوستانه عزیز

میام نگران نباشین

دیرو زود داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

بازگشت 2

سلام به همه دوستانه

امروز بعد از ۲ سال اومدم به وبلاگم سری زدمو گردو خاکی ازش تکوندم

یه خبر خیلی خوش برا همه اونایی که منو دوست دارن دارم

کلی ذوق کنین چون من دوباره اومدم

خیلی خوشهال شدین نه ؟

قربونه همه اونهیی که منو دوست دارنو کسایی که بهشون بر خورده

خلاسه ما اومدیم ببین ما اومدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط هميشه تنها   | 

دوستی یا بازی

سلام

امروز بعد از مدتی اومدم تا با دوستام چند دقیقه ای  . . . . . .

میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم

یه روزی بود که حالم خیلی گرفته بود اون روزا با شخسی آشنا شدم ‌یعنی از قبل میشناختمش

ولی اخیراْ بیشتر با هم در تماس بودیم .

روزای خوبی بود . هروقت که باهاش حرف میزدم ( از طریق اینترنت ) احساس خیلی خوبی داشتم 

نمیدونستم که اونم این احساس و داره یا نه ولی به نظر می اومد که نه  راضی نیست . خلاصه یه مدتی

بود که با هم درد و دل میکردیم  اما یهو بی مقدمه دیگه از این دوست ما خبری نشد .

نمیدونم چی شد ! چرا رفت ؟ یا اصلاْ چرا بی خدا حافظی رفت . 

نکنه حرفی زدم که ازم دلخور شده ؟ نکنه چیزی شنیده .

بگزریم الان چند ماهی هست که خبرمو نگرفته احتمالاْ فراموشی گرفته . یا به زور میخاد فراموشم کنه

امروز گفتم بیام تو وبم بنویسم شاید اگه گذرش این طرفا خورد ببینه . هرچند اگه بیادم میگه شتر دیدی؟

ندیدی .  

خوب دیگه این جوریاست ((<<  بی معرفت ـ تو که رفتی حد اقل میگفتی داری میری . یه خدا حافظی

 میکردی >> ))

امید وارم هرجا که هستی سالم و سلامت باشی

نمیدونم چرا همه از من فراری هستن . انگار من جُزام دارم .

بی خیال خودمو عشقه

راستی  تا یادم نرفته :  پیشا پیش عیدتون مبارک

                                                                          یا حق .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط هميشه تنها   |